باز امشب سینه را با عشق رنگین میکنم بازامشب جشم در.در سینه غمگین میکنم
اری امشب باز سودای تو در سر می رود باز فرهادم بی صدا فریاد شیرین میکنم
اسمان سبنه ام هرگز چراغانی نشد ابر غم بر سینهام غوغا وباران میکند
سایه ای گلویم را می فشارد وبای ماه بر سینه ام در این شب تاریک قدم میزند
تکه ابری مشکی و طوفانی که گیسوانم را در هم شکسته وچشمانم را کور
و خورشیدی سوزان ! تمام تنم شعله ور شده وبارانی که فداکار نیست.....
اری و بارانی که فداکار نیست....
به قول استاد شهریار
اسمان بادیگران صاف است و با ما ابر دارد می شود روزی صفا با ما هم اما صبر دارد
میخوام بگم ولی نمیونم!
می خوام برم اما نمیدونم کجا؟
می خوام بنویسم اما نمی دونم چی؟
میخوام گریه کنم اما نمی دونم واسه چی؟
اما امشب می خوام گریه کنم واسه تو....
میخوام بگم !میخوام بنویسم! اره میخوام گریه کنم!
دلتو شکستم چیزی نگفتی ..دلمو شکستن چیزی
نگفتی
چرا؟
هرچی خواستم بهم دادی جز یکی حالا یه کی دیگه
میخوام
عوضش هر چی میخوای اصلا هر چی دادی پسش میدم
فقط اونو بهم بده....
خودت میدونی خیلی برام عزیزی تورو قسمت میدم به
عزیزت دلمو نشکن!
خودت میدونی چی میخوام اخه تو خدای منی خدای
من..........................
یا اونی که خواستمو بده یا یکی بفرست دنبالم خیلی
خستم نمیتونم تنها بیام
راستش میترسم!!!
اره خیلی خستم از دنیا از زندگی از بهار از پاییز از
تابستون از زمستون...از
همه و همه....................
همش میگی صبر کن اخه تا کی....
گویند صبر کن تا صبر بر دهد..............اری دهد ولیک به عمری دگر دهد
من عمر خویش به صبوری کنم تباه........عمری دگر باید تا صبر بر دهد
ببخشید غلط کردم هر چی تو بگی!!!!!!!!!!!
ندگی جز سایه نیست! همه سایه هستند ولی زیر نور....
ولی افسوس من سایه ای شدم زیر تاریکی!
